تمام چراغ های شهر چشمک زن شده اند…

بدون نظر

در کوچه پس کوچه های شهر
ویترین ها به احترامم
کلاه از سر برمی دارند
و به هر چهار راهی که می رسم
زیر چراغ های قرمز
صورتم گل می اندازد…
چند سال پیش بهار بود
چراغ که سبز شده بود
حاج نعمت از زیارت برگشت.
آن روز حاج نعمت
وقتی زیر کشاله رانش را غرق دود اسفند کرد
اول از همه
سراغ بیوه اس غلام را گرفت.
آن روز
چراغ که سبز شد
الگانس حاج نعمت
انقلاب را زیر گرفت.
آن شب
بیوه اس غلام
ساعت ها زغال چرخاند
و حاج نعمت
در حیاط ویلای ییلاقی اش
دود قلیانش را
گردن آویز اس غلام کرد
که بالاتر از پشت بام
به غیض گردن کشیده بود…
حالا هنوز
صورتم گل انداخته است…
حالا حاج نعمت
برای مشکل مسکن مردم فرو دست
در حوالی نیاوران
برج می سازد…

حالا روزهاست مشوشم
مثل بیوه اس غلام در شب ولیمه خوران حاج نعمت…
حالا
کسی رنگ به رخسار ندارد
حالا
تمام چراغ های شهر
چشمک زن شده اند…