كودكي با جليقه آبي

بدون نظر

جلیقه آبی خیلی بهش می آمد. زن با نوک انگشتانش کودک را هل می دهد به طرف جلو. شوهر عصبانی آن سوی خیابان منتظر است. – مامان چیکال کنم؟! – مادر! این پولو بگیر بده به اون آقاهه بگو بستنی می خوام. کودک به مرد دوره گرد نزدیک می شود. – آقاهه سلام! یه بشتنی می دی؟ مرد بستنی را به طرف کودک می گیرد. کودک خوشحال می شود اما وقتی برمی گردد می بیند مادر برای همیشه رفته!