فراتر از آسمان

بدون نظر

همه چیز انگار درهم تنیده شده است. احساس رها شدگی توام با درد شیرینی در من نشسته است. سنگها و کلوخها آزارم نمی دهند. خورشید دیگر چشمم را نمی زند. به ناگاه گویی رعدی در سرم همه جا را روشن می کند و سوتی خشدار گوشم را می خراشد.
می روم بالا و مثل بادبادکی به اکراه به نخی نگه داشته می شوم. می روم بالا بالاتر از دود سیاه و غلیظی که از ساختمانی چند طبقه یورش می برد سمت چند تکه ابر سفید و کوچک تک افتاده در کنج آسمان. رد نگاهم را می کشانم به نقطه ای سمت شمال، کمی این سوتر از خاکهای ترکیه. جائیکه مردان خشن و سیاه پوش سلاح به دست گرفته اند و به هر طرفی می دوند و زنانی ترس خورده و پریشان مو کشیده می شوند روی زمین. روی کف سرد و سخت کامیونها. خانه ها گر گرفته اند و مردانی نیمه جان خفه گریه می کنند و گاه به لطف گلوله ای چشم از ناموسشان برای همیشه می بندند. بچه ها حنجر زخم می کنند و گاه بر سر جنازه ای می نشینند یا خسته از دویدنی بی سرانجام پشت کامیون ها روی تن زخمی جاده زانو می زنند و بر سنگ ریزه های جاده مشت می کوبند.
صدای رعد امانم نمی دهد و پرتم می کند میان ذکر مدام حسین حسین بچه های مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام محل. هنوز گیجم اما به هر رنجی است خودم را پیدا می کنم. وسط کوچه باریک سینه زن های هیئت میان ناله ها و زجه ها دارم بر سر و سینه می زنم. بچه ها مثل براده های آهن که آهن ربایی را تنگ در خود گرفته اند شور گرفته اند و سینه می زنند. مداح شور گرفته است. حسین حسین، زینب زینب می شود و چون شعاع نوری کش می آید و می رسد تا من و مرا می برد با خود بالا آنجا که زمین کم کم محو می شود. کسانی با من همنوا می شوند و مرا می چرخند و نور نثار می شود از هر کدام شان.
زینب زینبم که می افتد از زبانم، رعدی پر نورتر می زند در سرم و چون نور سرعت می گیرم به سمت زمین. جلوتر که می روم گنبدی طلایی پیش چشمانم برمی خیزد. گنبدی که روی سردرش جمله ” السلام علیک یا زینب الکبری ” آرامم می کند. دلم غنج می زند و یک آن دلم می خواهد هضم شوم در خشت خشت مناره های غربت گرفته اش.
حرم خلوت است و از این همه خلوتی دلم می گیرد. مردانی با دشداشه هایی که جلیقه هایی مشکی پوشیده اند بر آن، و چفیه هایی که صورت تکیده و غم گرفته و محزونشان را می پوشاند کنار ضریح ایستاده اند و سلام می دهند. چند جوانی بدون لباس عربی محکم به ضریح چسبیده اند و در میان اشک و توسل شان چیزهایی می گویند که من نمی فهمم. جوانی دیگر پهلویش را به ضریح تکیه داده و سرش را به سجده برده است. نزدیکتر می شوم. جوان سر از سجده برمی دارد. به پهنای صورت اشک ریخته است. او را می شناسم. دلتنگ آن روزی می شوم که در همین نقطه و در همین حال با خانم حضرت زینب سلام الله علیها درد دل می کردم.
با صدای رعد و فراگیر شدن نوری سفید در من مرا پرت می کنم داخل سوله ای که مصطفی با آن محاسن کم پشتش مدام به من تیکه می اندازد. اخم می کنم اما تیکه هایش را دوست دارم. گویی چیزهایی درباره جریان خواستگاریم می گوید. سوله از این بالا روشن تر از همه ساختمانهایی است که می توانم ببینم. صدای مصطفی را دیگر نمی شنوم اما همچنان نشسته است زیر پایم و دست می زند و می خندد و لوندی می کند. سایر بچه ها انگار جمله ای را با او دم گرفته اند. من هم همچنان خودم را به خواب زده ام اما ریز ریز زیر پتو می خندم ولی جوری که به خیال خودم آنها را پر رو نکنم! صداها قطع می شود و من می چسبم به سقف آسمان انگار. همه جا تاریک است. زوزه های گرگ هجوم می آورند تا زیر لاله گوشم. نمی دانم از کجاست اما از همین نزدیکی هاست…
آفتاب زده است اما شهر سیاه است. خانه ها می سوزند. مناره ها چون مبارزی سربلند زیر پایشان خالی می شود و فرو می ریزند. بلندگوها از لابه لای پرچم های سیاه قرآن می خوانند. آرامشی در پس صدای قرآن نیست! هر کسی به سوی می گریزد. کوچه ها پر از جنازه شده است. بانگ تکبیرها بچه ها را زهرترک کرده است. سیاه پوش ها چون گاوی خشمگین رجز می خوانند و تکبیر می گویند.
پهلویم یک آن تیر می کشد و دردش تا مغز استخوانم کشیده می شود. چشمهای بی رمقم را از هم می گشایم. سیاه پوشی غضبناک دوباره به پهلویم می زند. لوله سلاحش پیشانی ام را خنک می کند. چشمهایم را آرام می بندم. دستهایم توان حرکت ندارند. با نفس هایم ذکر زینب را دم می گیرم. سیاه پوش می غرد. با نفسم شور می گیرم. صدای تفنگش با رعد در هم می تند. همه جا دوباره سفید می شود. نخ بادبادک پاره می شود و من آرام آرام رها می شوم بی درد. بالا می روم، بالاتر از آسمان. همه سفید پوشیده اند و شور گرفته اند و دورم حلقه زده اند. من بر سر و سینه می زنم هنوز. کنار ضریح سر از سجده بر نداشته ام هنوز. صداها نظم می گیرند و در وجودم شور می گیرند؛ زینب زینب زینب زینب…