قورباغه كوچولو

بدون نظر

روزی در دریاچه ای کوچک و زیبا قورباغه کوچولویی به همراه مادرش زندگی می کرد. قورباغه کوچولو مدام بازیگوشی می کرد و از روی نیلوفرهای آبی شیرجه می زد به عمق آب و به مادرش می گفت: ” مامان! ببین تا کجا میرم. اون زیر زیر. دست می زنم به ریشه نیلوفرها و بر می گردم. ببین…” مادر قورباغه کوچولو هم غوررری می کرد و در دلش خوشحال بود که فرزندش سالم و خوشحال است.

تا اینکه یک روز قورباغه کوچولو از شیرجه زدن ها و بازی کردن های یکنواخت خسته شد و پرید روی کول مادرش و گفت: ” مامان! من دیگه خسته شدم از بس اینجا بازی کردم. مادرش تکانی به خودش داد و قورباغه کوچولو افتاد توی آب.

  • چی توی کله ته راستشو بگو ؟!

قورباغه کوچولو خودش را کشید روی برگ نیلوفری و گفت: ” می خوام برم اونور نی ها. همون جایی که مرغابی ها با بچه هاشون بازی می کنن”  مادر قورباغه کوچولو اخمی کرد و پرید روی خس بزرگی که توی آب پشته شده بود.

  • مگه بارها بهت نگفتم توی نی ها یه  مار سیاه بدترکیب لونه داره. اون قورباغه ها رو که می بینه وحشی تر میشه و تا نخورتشون ول نمی کنه!

قورباغه کوچولو پرید روی خس و خودش را به زور زیر مادر جا داد.

  • من زرنگ تر از اونم. اون که نمی تونه منو بگیره. نه اون نه هیچ مار سیاه دیگه ای.

بعد سرش را مالید به سینه مادر و چند تا غور غور کرد و گفت: ” بذار برم … به خدا مواظبم”

هرچه زبان ریخت و ادا در آورد مادرش اما محلش نگذاشت.

یکی دو روزی گذشت. قورباغه کوچولو نه از روی نیلوفرها شیرجه می زد، نه زیر آبی می رفت و نه اصلا غذای درست و حسابی می خورد. تمام سنجاقک ها و پروانه هایی را که مادرش شکار کرده بود نصف و نیمه روی آب رها شده بود. مادرش خیلی نگران شده بود. او که نمی خواست قورباغه کوچولویش مریض شود بالاخره موافقت کرد که او به آن سوی نی ها برود. خطر مار سیاه را یک بار دیگر یادآوری کرد و قورباغه کوچولویش را بوسید و راهیش کرد.

قورباغه کوچولو سوار برگ پهنی شد و به آن سوی نی ها حرکت کرد. روی برگ پهن دراز کشیده بود و چشمهایش را به نوک نی ها دوخته بود. از شنیدن صدای وزوز مگس ها لذت می برد و به آن سوی نی ها فکر می کرد.

ساعتی نگذشت که صدای بهم خوردن نی ها از فاصله ای نزدیک توجه اش را جلب کرد. سراسیمه روی برگ نشست. صدا زیادتر شد. به سمت چپ خود که نگاه کرد مار سیاه رنگی را دید که دیوانه وار به طرفش خیز بر می داشت. قورباغه کوچولو تندی شیرجه زد توی آب. اگر دیر جنبیده بود مار او را گرفته بود. اما مار سیاه دست بردار نبود. قورباغه کوچولو مدام از آب در می آمد و شیرجه می زد. چند بار نزدیک بود مار به او برسد. دیگر داشت تسلیم می شد که به شاخه شکسته ای که روی آب شناور بود رسید. رفت زیر شاخه مخفی شد. مار سیاه به همه جا سرک می کشید اما قورباغه کوچولو را پیدا نمی کرد. تا اینکه از یافتنش خسته شد و دوباره رفت داخل نی ها ناپدید شد. شاخه در جریان آب قرار گرفته بود و آرام به آن سوی نی ها می رفت.

زمان زیادی طول کشید و قورباغه کوچولو دیگر به آن سوی نی ها رسیده بود. بچه مرغابی ها او را که دیدند به طرفش آمدند. اما قورباغه کوچولو بدجوری ترسیده بود و زبانش بند آمده بود. وقتی ماجرای مار سیاه را به آنها گفت بچه مرغابی ها دلداریش دادند و او را به نزد مادرشان بردند. قورباغه کوچولو تا مرغابی را دید شروع کرد به گریه کردن. مرغابی نوازش کرد و او را سوار یکی از بچه هایش کرد و چند دوری کنار ساحل چرخیدند و بازی کردند تا کمی حال قورباغه کوچولو بهتر شد.

قورباغه کوچولو که حالش خوب شده بود مدام از پشت بچه مرغابی ها شیرجه می زد توی آب و با آنها بازی می کرد.

خورشید که نارنجی شد و خواست برود پشت کوههای بلند، مرغابی گفت: ” دیگه مادرت بایستی حسابی نگرانت شده باشه. بیا سوارم شو تا ببریمت خونه تون” قورباغه کوچولو که خجالت زده بود بی حرکت روی سطح آب ماند.

  • با توام کوچولو! زود باش تا غروب نشده.

قورباغه کوچولو آرام از روی بال مرغابی سوارش شد و همگی به طرف خانه قورباغه کوچولو شنا کردند. بچه مرغابی ها به صف دنبال مادرشان شنا می کردند و آواز ” ببین خورشید چقدر قشنگه ”  رو با هم می خواندند. قورباغه کوچولو محکم گردن مرغابی را چسبیده بود و جرأت نمی کرد به طرف نی ها نگاه کند.

آنها خیلی زود به خانه قورباغه رسیده بودند. مادر قورباغه کوچولو روی خس نشسته بود و با چشمانی اشک آلود به آن سوی نی ها خیره شده بود.

وقتی مرغابی به خانه قورباغه کوچولو رسید قورباغه کوچلو از آن بالا شیرجه زد توی آب و جست پیش مادرش. اول خیلی گریه کرد بعد رفت زیر سینه مادر قایم شد.

  • مامان جونم ببخشید. دیگه حرفتو گوش میدم مامانی…

او مدام گریه می کرد و اشک می ریخت و از مار سیاه می گفت.

مرغابی بعد از اینکه با مادر قورباغه کوچولو احوال پرسی کرد قول داد هر روز با بچه هایش بیایند پیش آن ها تا قورباغه کوچولو با بچه هایش بازی کند.

از فردای آن روز مرغابی و بچه هایش دو ساعت مانده به غروب می آمدند و با قورباغه کوچولو بازی می کردند و آواز می خواندند و بعد به خودشان بر می گشتند.

قورباغه کوچولو هم مثل گذشته شاد بود و مدام از روی نیلوفرهای آبی شیرجه می زد توی آب و هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد.