دو جفت چشم

بدون نظر

خوب که نگاه می کنم می بینم که اصلا نباید می مُردم. الان روزهاست که اینجا افتاده ام کنار سنگی بزرگ که سرتاسرش لجن بسته است. پایم گیر کرده است بین شکاف دو سنگی که بوی گند می دهند. نمی دانم تا کی این دریا می خواهد بی تابی کند و مردم را از ساحل بتاراند؟! هربار که موج می زند این بو پخش می شود توی روحم.  نمی دانم از لاشه گربه ماهی ای است که زیرم کف دریا بالا و پایین می شود یا از لجن هایی است که به سنگ بزرگ چسبیده اند یا!؟ آه خدای من! یکی نیست به این ماهی های انگشتی بگوید که دیگر شورش را درآورده اید. حتم دارم اگر نبودم از گشنگی می مردند. دماغ برایم نگذاشته اند. یکی از چشم هایم چسبیده است به همان سنگی که سرم رویش مدام سابیده می شود.

    بترکه چشم حسود، پووف … پوووف … بترکه چشم حسود

امیر دستش را یک سره می گذارد روی بوق و ماشینش صدای اقدس خانم را در می آورد.

    مادر خیلی مواظب باشید… پوووف… پووف سرعت نریدا

چند روز است که امیر زانوی غم بغل گرفته و روی یکی از سنگ های کنار ساحل نشسته است. سه کیلومتر دورتر از آن روزی که با هم زدیم به دریا.

    آرش بیا دیگه برگردیم، خیلی داریم جلو می ریما

کم کم دارد حوصله ام سر می رود. چند روز است که همین طور دمر خوابیده ام. تا حالا اینقدر چشمم را از نزدیک ندیده بودم. یادم می آید که همیشه از چشم بدم می آمد

مادر پچ پچ می کند. اما خوب که گوش می خوابانم صدایش را می شنوم.

    اصغر آقا یه زبون، نه دو تا زبون، یه مغز سه تا پاچه دو جفت چشم.

موج که می آید ماهی های کوچک از زیرم متواری می شوند. یک ماهی کوچک تر توی حدقه چشمم جا خوش می کند. حرکت نمی کند. انگار از چیزی ترسیده باشد. فکر می کنم از موج دریا می ترسد.

 چند روز است که مادرم صدایش گرفته. دست هایش بی جان است. نمی تواند ماسه های خیس را روی سرش بریزد. ماسه ها بوی ماهی گندیده می دهند.

ماهی کوچک بازی اش گرفته است. از توی حدقه چشمم تیز می رود و از دماغم بیرون می آید. دیگر دماغم درد نمی کند

چند روز پیش که پانسمان دماغم را باز کردم امیر به شوخی گفته بود: تو دل برو شدی خفن.

ناگهان موج تندی آمده بود و زیر پایم را خالی کرده بود. هرچه دست و پا زدم نتوانستم تعادل خودم را حفظ کنم. امیر افتان و خیزان آمد سراغم. ترسیده بود. تا به من رسید پریدم گردنش را گرفتم. بدجوری ترسیده بود. خیلی تقلا کرد تا خودش را از دست من نجات دهد. آخر سر مجبور شد مشتش را روانه دماغم کند. از شدت درد ولش کردم. الان بهترم. دیگر درد نمی کند. جایش یک سوراخ بزرگ استخوانی مانده.

قبل از عمل جراحی مادرم می گفت: پسرم! خیلی دلم شور می زند

صدای قایق موتوری می آید. نزدیک می شود. مرد میانسالی می پرد توی آب و جوانی فرمان را محکم نگه می دارد. آرام پایم را از لای شکاف سنگ آزاد می کند. با کمک جوان با احتیاط بلندم می کند و کف قایق رو بالا می خواباند. جوان از من رو می گیرد و عق می زند. با اشاره مرد گاز می دهد. باز هم گاز می دهد تا به سه کیلومتر آن طرف تر می رسیم. امیر مرا که می بیند رعشه می گیرد.

مامورها مردم را از ساحل دور می کنند. مرا داخل کیسه پلاستیکی می گذارند و زیپش را تا بالا می کشند. مرد میان سال بالای سرم خم می شود. زیپ را باز می کند و مشتش را کنار سرم شل می کند.

چشمم رها می شود و می چسبد کف کیسه کنار گوشم.

مادر پچ پچ می کند

    اصغر آقا یادت نره … دو جفت چشم