به نگاهت سوگند

بدون نظر

به نگاهت سوگند
که دلم رد نگاهت را دید
رد دستی که بسوی حرمت…!
رد آن آتش و آن پای برهنه
که دلش تنگ تو بود
تشنه بود آب نخواست
آب بر هرم عطشناک دل تو می خواست…
به نگاهت سوگند
که دو دست زینب
روی چشمان یتیمان تو بود
نگران سر بی تاب تو بود…
سرت اکنون روی نیزه
به نگاه زینب
بی قرار است هنوز
غصه دار است هنوز
به نگاهت سوگند…