بهترين ميهمان

بدون نظر

بر اساس زندگی کودکی حضرت رسول صلوات الله علیه و آله

  • گریه بس است دخترم! خداوند حکمتش در این بوده که او را زودتر از میان ما برگیرد و میهمان خودش کند.

اما او همچنان به افق چشم دوخته است و غم سنگینی در چشمان نگرانش نشسته است. قطرات اشک روی گونه هایش راه باز کرده اند و بر آستین نوزاد فرو چکیده اند. رد اشکش را می گیرد و نوزاد را به سینه اش می چسباند؛ اما شیری نیست که طفل گرسنه اش را سیر کند.

  • او فرزندش را ندید پدر! فرزندش را ندید…

بغض امانش نمی دهد. صورت بر صورت نوزاد آرام دوباره گریه می کند.

آفتاب ساعتی است  پشت کوهها خزیده است اما خانه روشن است!

  • سرورم! مژده بدهید مژده!

بزرگ قوم خیز برمی دارد و به سمت ثویبه۱ قدم تند می کند. ثویبه چند روزی به طفل شیر داده است اما اکنون زنان بادیه نشین آمده اند و طفل آغوش زنی را قبول کرده است. بزرگ قوم زن را به حضور می پذیرد. نام و رسمش را می پرسد. زن آفتاب سوخته است اما قایم. از نام و نشان خود می گوید. بزرگ قوم دستی بر محاسن سفیدش می کشد و لبخند می زند.

  • آفرین… آفرین! دو خصلت پسندیده داری و دو خصلت شایسته. یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری.

زن از اینکه توانسته است هم وجهی را در آن شرایط تنگدستی و فقر که گریبانگیر همه صحرانشینان شده است بدست آورد و هم اعتمادشان را بدست آورد و فرزندی را از خاندانی بزرگ بگیرد بسیار خوشحال است. طفل را که شیر می دهد، نزد مادرش می برد. مادر فرزندش را به گرمی در آغوش می گیرد. درحالیکه در دلش گویی غمی غریب و بزرگ نشسته است. نوزادش را غرق بوسه می کند و به اکراه به زن بادیه نشین می سپارد. جان تو باشد و جان … حرفش را می خورد و دوباره نوزادش را تنگ در آغوش می کشد…

  • زمانی نمانده است. زنان قبیله منتظر او هستند.

ندیمه ای این را می گوید و طفل را می گیرد.

گردی که از کاروان به پا خواسته گویی کوهی عظیم است که بر قلب او خواهد می نشیند.

۱٫ کنیز عبدالعزی (ابولهب)

آفتاب سوزان گویی هر چه توان دارد در سطح دراندشت صحرا می تابد و نفس صحرانشینان و بادیه نشینان را می بُرد. شیر چارپایان کم شده است. زندگی، سخت و طاقت فرساتر شده است. شویش مدام غُر می زند.

  • ما از پس خرج و مخارج خودمان برنمی آییم. این طفل گرفتنت دیگر برای چه بود زن؟!  مگر نمی بینی چارپایانمان هم شیرشان خشکیده؟ مگر…

زن نیم نگاهی به غیظ به شوی خود می اندازد. بلند می شود و لبه چادر را می اندازد. مرد کلافه دستی در هوا می چرخاند و به سمت کپرها قدم تند می کند.

کودکی کمی دورتر، از آن سوی کپرها به سمت چادر می دود. نزدیک تر که می آید زن او را می شناسد. عبدالله نفس نفس زنان بر دهانه چادر می ایستد. دستانش را هن هن کنان به زانو می گیرد:

  • مادر! گوسفندها! گوسفندها!

نفسش دیگر به او امان نمی دهد مابقی حرفهایش را بگوید. زن سراسیمه نوزاد را روی زمین می گذارد و کتف های عبدالله را می گیرد. دنیا دور سرش می چرخد. اگر گوسفندها چیزی شده باشدشان دیگر چه خاکی باید به سر کند؟!

  • گوسفندها چه؟ گوسفندها چه شدند؟ زبان باز کن ببینم!

عبدالله عرق پیشانی اش را با آستین چرک مرده اش می گیرد و کمر راست می کند. تبسمی کم رنگ بر صورت رنگ پریده اش می نشیند.

  • گوسفندها سینه هاشان پرِ شیر شده..! پر شیر شده… برو ببین!

زن روی زمین وا می رود. اما تندی خودش را جمع و جور می کند. نوزاد را بغل می گیرد و شتابان به سمت کپرها می دود.

مرد بلند بلند می خندد و مستانه به دور خودش چرخ می زند.

  • زن! خوووب تماشا کن. خووب ببین! ای خداااا…سپاسگزارم.

زن هم می خندد هم می گرید. اشک می ریزد و دست و پای نوزاد را غرق بوسه می کند. کمی در صورت معصومانه نوزاد خیره می شود. طاقت نمی آورد. محکم تر در آغوشش  می گیرد و به سمت آسمانش بالا می برد.

  • خدایا سپاسگزارم…

زن گریه می کند و از کپرها دور می شود…

  • شیماء چه می کنی؟!

شیماء دستپاچه طفل را دوباره به پشت می خواباند و دو سه قدم دورتر پشت می چسباند به عمود چادر. زبانش بند آمده اما چاره ای نیست باید راستش را بگوید!

  • مادر کاری نمی کردم. داشتم پیرهنش را عوض می کردم…

زن صبر نمی کند. سراسیمه طفل را بغل می گیرد و پشتش را وارسی می کند!

  • پشتش چه شده؟ با او چه کرده ای؟

شیماء به گریه می افتد.

  • کاری با او نداشتم…

زن با دیدن علامت همیشگی پشت نوزاد، آرام می گیرد. شیماء را به کنار خود می خواند و به کنارش می کشد. نوزاد مثل همیشه متبسم به چشم های دایه زل می زند…

عبدالله، انسیه و شیماء چون یتیمانی مادر مرده چند روزی  است نه طعامی می خورند نه دل و دماغ بازی. شیری را که خاله شان آورده هیچ کدامشان لب نزده اند. بغض کرده کنج چادر زانوی غم بغل گرفته اند.

آسمان هنوز روشن است که کاروانی کوچک شامل دو شتر و چهار سوارکار از دور نمایان می شوند. عبدالله جلوی چادر گردن دراز می کند… شترها چند قدم مانده به چادر زانو می زنند. طفل در آغوش دایه تبسم می زند. دخترها از چادر بیرون می آیند و دور مادر پای کوبان و دست افشان می چرخند و شادمانی می کنند.

شب از نیمه گذشته است. فرزندان دور طفلی که اکنون دو سالش است خوابشان برده است. مرد رخ از چراغ پیه سوز می گیرد و سر بر بالین می گذارد.

  • مگر نرفته بودی طفل را به مادرش بسپاری؟!

زن آرام چادر شبش را تا زیر چانه طفل بالا می کشد. پاهایش برای طفل گهواره می شود.

  • خداوند بسیار ما را دوست دارد.

به صورت طفل خیره می شود.

جدش خواست تا او را برگردانم. شایعه شده در شهر وبا آمده…

بچه ها شادمانه دنبال پرنده ها می کنند. پرنده ها گویی بازی شان گرفته باشد. دسته دسته از گوشه ای بلند می شوند و دوباره در نقطه ای دیگر بر زمین می نشینند. آنها هم دوست دارند با بچه ها بازی کنند.

  • انسیه ببین… هییییی من اومدم…

انسیه با لبخند برادرش، دلش بیشتر غنج می رود. مادر فرزندان را برای طعام فرا می خواند. کودکان به بازی دنبال هم می کنند و به چادر می رسند. دست و روی شسته کنار مادر می نشینند.

  • به به چه نان تازه ای!
  • چقدر شیر!
  • چقدر خامه!
  • خداوند را سپاس!

خواهرها و عبدالله تند دست در خوان می برند. کودک اما آرام چیزی زیر لب زمزمه می کند و لقمه ای کوچک می گیرد.

  • دلبندم! زود باش تو هم بخور. وگرنه اینان چون قحطی زدگان این خوان را به یغما می برند!

کودک لبخند می زند و به چهره خواهرانش مهربانانه خیره می شود.

دایه نگران است. فرزندانش مهیای رفتن به صحرا شده اند. امروز اولین روز چوپانی کودک دلبندش است. انسیه و شیماء کمی آن سوتر منتظر برادرکوچکشان بی تابی می کنند. دایه سراسیمه کودک را کنار چادر می برد. موهایش را قبلا شانه کرده. لباس نویی تنش کرده پس چرا؟! ناگهان چیزی به یادش می آید. به داخل چادر می رود. گردنبندی را از داخل صندوقچه ای کوچک بیرون می آورد. آن را بر گردن کودک می آویزد. کودک سر بلند می کند.

  • دایه جان این گردنبند چیست؟

دایه به زانو رو بروی کودک می نشیند.

–  فدایت شوم! این گردن بند تو را در بیابان از همه خطرات حفظ می کند.

کودک گردنبند را از گردنش بیرون می آورد و روی زمین می اندازد!

  • دایه جان! از این گردنبند و مهره های آن هیچ کاری ساخته نیست، کسی که مرا از همه خطرها حفظ می کند، خدای من است…

حلیمه به پهنای صورت اشک می ریزد و سوار بر مرکب خویش آرام آرام از مکه دور می شود. محمد (ص) دستان آمنه را گرفته است و رفتن کاروان را به تماشا نشسته است. شیماء و انسیه برای برادرشان دست تکان می دهند. محمد (ص) هم برای آنها دست تکان می دهد و در دلش از خداوند می خواهد حافظشان باشد.

کاروان کم کم از شهر دور می شود و محمد (ص) در کنار مادر خاطرات سالهای بادیه نشینی را در کنار عبدالله، شیما، انسیه و دایه مهربانش مرور می کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد