مطالب منتشر شده در دسته ی "داستان"

حسين

بدون نظر

اسب سفید کنار چاه آب ایستاد. حبیبه آغوش باز کرد و حمید را سفت در آغوش گرفت. نارنج توی دست حمید قل خورد و افتاد جلوی دست های اسب. هنوز برگه پایان خدمت حمید خشک نشده بود که حبیبه آستین بالا زده بود و دختری را که حسین نشان کرده بود گرفت برایش. حمید امّا […]

ادامه مطلب ...

دو جفت چشم

بدون نظر

خوب که نگاه می کنم می بینم که اصلا نباید می مُردم. الان روزهاست که اینجا افتاده ام کنار سنگی بزرگ که سرتاسرش لجن بسته است. پایم گیر کرده است بین شکاف دو سنگی که بوی گند می دهند. نمی دانم تا کی این دریا می خواهد بی تابی کند و مردم را از ساحل […]

ادامه مطلب ...

فصل اركيده

بدون نظر

“می خواهم خودم را خلاص کنم”. این را به کریم گفتم. وقتی گفتم خندید. نخندید، ریسه رفت. دلش را گرفت و خودش را انداخت روی صندلی چرخداری که کنارش بود… کریم نمی فهمد. کلا آدم بی خیالی است. دنیا را آب ببرد او را خواب می برد. ولی چه کنم. در طول این سالها او […]

ادامه مطلب ...

قورباغه كوچولو

بدون نظر

روزی در دریاچه ای کوچک و زیبا قورباغه کوچولویی به همراه مادرش زندگی می کرد. قورباغه کوچولو مدام بازیگوشی می کرد و از روی نیلوفرهای آبی شیرجه می زد به عمق آب و به مادرش می گفت: ” مامان! ببین تا کجا میرم. اون زیر زیر. دست می زنم به ریشه نیلوفرها و بر می […]

ادامه مطلب ...

فراتر از آسمان

بدون نظر

همه چیز انگار درهم تنیده شده است. احساس رها شدگی توام با درد شیرینی در من نشسته است. سنگها و کلوخها آزارم نمی دهند. خورشید دیگر چشمم را نمی زند. به ناگاه گویی رعدی در سرم همه جا را روشن می کند و سوتی خشدار گوشم را می خراشد. می روم بالا و مثل بادبادکی […]

ادامه مطلب ...

كودكي با جليقه آبي

بدون نظر

جلیقه آبی خیلی بهش می آمد. زن با نوک انگشتانش کودک را هل می دهد به طرف جلو. شوهر عصبانی آن سوی خیابان منتظر است. – مامان چیکال کنم؟! – مادر! این پولو بگیر بده به اون آقاهه بگو بستنی می خوام. کودک به مرد دوره گرد نزدیک می شود. – آقاهه سلام! یه بشتنی […]

ادامه مطلب ...
بازتاب

اسب سفید کنار چاه آب ایستاد. حبیبه آغوش باز کرد و حمید را سفت در آغوش گرفت. نارنج توی دست حمید قل خورد و افتاد جلوی دست های اسب. هنوز برگه پایان خدمت حمید خشک نشده بود که حبیبه آستین بالا زده بود و دختری را که حسین نشان کرده بود گرفت برایش. حمید امّا […]


متن کامل
بازتاب

اسب سفید کنار چاه آب ایستاد. حبیبه آغوش باز کرد و حمید را سفت در آغوش گرفت. نارنج توی دست حمید قل خورد و افتاد جلوی دست های اسب. هنوز برگه پایان خدمت حمید خشک نشده بود که حبیبه آستین بالا زده بود و دختری را که حسین نشان کرده بود گرفت برایش. حمید امّا […]


متن کامل
درباره سايت

سايت گيل نوشت؛ آثار قلمي ميرشمس الدين فلاح هاشمي در حوزه هنر و ادبيات مي باشد. به جز بخش “گزيده اي از يك كتاب” كه مطالب با ذكر منبع مي آيند و باز توسط ايشان انتخاب مي شوند. بدون شك نگاه و ديدگاه و نظرات ارزشمند شما خوبان درباره سايت در بهبود كيفي آن بسيار […]


متن کامل